تبلیغات
به نام مولا - استجابت دعا....
 
به نام مولا
سه شنبه 29 آبان 1397 :: نویسنده : یوسف.. نورایی مطلق
داستان امام احمد بن حنبل و نانوا

روزی امام احمد به شهری سفر میكند.بعد از اینكه نماز عشا را در مسجد میخواند همانجا مشغول استراحت میشود، چون جایی برای خوابیدن نداشتند كسی هم با وجود آوازه اش ایشانرا نمیشناخت. اما سرایدار مسجد اجازه نداد در مسجد بخوابد و گفت كه باید بروی بیرون. ( امام احمد از فرط تواضع خودش را معرفی نمی کند
او بیرون آمد و خواست كه دم در مسجد بخوابد اما آن مرد نگذاشت امام آنجا هم بخوابد.امام احمد به كوچه رفت و خواست كه آنجا بخوابد كه نگهبان شب شهر آمد و گفت حق نداری اینجا بخوابی برو به جای دیگری.امام احمد گفت جایی ندارم كجا بروم؟ ( امام احمد از فرط تواضع خودش را معرفی نمی کند ) نگهبان زیر بغل او را گرفت و او را كشان كشان برد و دم در یك نانوایی انداخت.امام احمد خواست كه همانجا بخوابد كه نانوا آمد و با دیدن خستگی سفر بر چهره ی وی او را به خانه اش دعوت كرد.
امام احمد شب را در خانه ی نانوا گذراند، اما در آن چند ساعتی كه باهم بودند مرد نانوا مدام ذكر میکرد طوری كه حتی یك لحظه هم ذكرش قطع نمیشد .امام احمد از او پرسید چند مدت است كه اینگونه هستی؟ نانوا كه امام احمد را نمیشناخت گفت كه چند سالی میشود.امام احمدپرسید چطور به این حالت رسیدی؟
نانوا گفت آنقدر ذكر کردم و تمرین كردم كه برایم مانند نفس شد.

امام پرسید و در نتیجه ی اینهمه ذكر چه دیدی؟

نانوا جواب داد كه هیچ دعایی از خدا نخواسته ام مگر اینكه برایم مستجاب كرده است.امام احمد با تعجب پرسید واقعا؟ هیچ دعایی؟نانوا باز جواب داد واقعا! هیچ دعایی!جز یك دعا كه نمیدانم چرا تا حال مستجاب نكرده است! امام احمد پرسید آن چه دعایی است؟نانوا جواب داد كه دعا كردم خدایا كاری كن من امام احمد را ببینم.اما نمیدانم چرا خدا این دعایم رامستجاب نكرده؟
امام احمد از خوشحالی فریاد زد و گفت : (ها والله لقد جاء احمد یجر علی رجلیه الی مخبزك) ، ها قسم به الله كه احمد آمد در حالیكه بر روی پاهایش كشیده میشد به نانوایی ات
**************************************************

متنى عالی و قابل تامل در باب دیدن نعمت ها

«قارون» هرگز نمی دانست که روزی،
کارت عابر بانکی که در جیب ما هست 
از آن کلیدهای خزانه وی که مردهای تنومند عاجز از حمل آن بودند، ما را به آسانی مستغنی میکند.

و «خسرو پرویز» پادشاه ایران نمی دانست که مبل سالن خانه ما از تخت حکومت وی راحت تر است.

و «قیصر» که بردگان وی با پر شترمرغ وی را باد می‌زدند، کولرها و اسپلیتهایی که درون اتاقهایمان هست را ندید.

و «هرقل» پادشاه روم که مردم به وی بخاطر خوردن آب سرد از ظرف سفالین حسرت میخوردند؛ هیچگاه طعم آب سردی را که ما می چشیم نچشید...

و «خلیفه منصور» که بردگان وی آب سرد و گرم را باهم می آمیختند تا وی حمام کند، 
هیچگاه در حمامی که ما براحتی درجه حرارت آبش را تنظیم میکنیم حمام نکرد

بگونه ای زندگی میکنیم که حتی پادشاهان گذشته نیز اینگونه نمی زیستند اما باز گله مندیم! و هر آنچه دارائیمان زیاد میشود تنگدست تر میشویم...!

كمى متفاوت بنگریم...






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 16 آذر 1397 12:33 ق.ظ
به وبلاگ ما هم سر بزنید
http://mod.deyblog.ir
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک ابزار رایگان وبلاگ clock web -->